نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





دوستيابي(فقط هم اونايي كه دلاشون تنهاست بياين تو)..

سـلام عزيزان

 

اين مطلب براي اوناييه كه واقعا دلاشون تنهاست و

 

ميخوان با يه نفر مثل خودشون دوست بشن.

 

لطفا در قسمت نظرات اسم و فاميل و شماره

و شهري كه داخلش سكونت دارين و بزارين

ازتون خواهش ميكنم مثل بقيه ي سايت ها دروغ نگين

اينجا فقط راسته راستشو بگين تا خودتون استفاده ي

بهتري داشته باشين..ممنون.


[+] نوشته شده توسط محمد در 13:11 | |







پدر و پسر

 

پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: فکر می کنی ، تو می‌توانی مرا بزنی یا من تو را؟
پسر جواب داد:من می‌زنم

پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید

پدر با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد تا شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من می‌ز‌نم یا تو؟

این بار پسر جواب داد شما می‌زنی.

پدر گفت چرا دو بار اول این را نگفتی؟

پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه‌ام کشیدی توانم را با خود بردی . . .


[+] نوشته شده توسط محمد در 13:2 | |







فراموش نکنیم

 

یادمان باشد : وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم !

در برابرش مسئولیم ...

در برابر اشکهایش ؛

شکستن غرورش ،

لحظه های شکستنش در تنهایی و لحظه های بی قراریش ....

واگر یادمان برود !

در جایی دیگر سرنوشت یادمان خواهد آورد ،

..................................واین بار ما خود فراموش خواهیم شد ... !!!


[+] نوشته شده توسط محمد در 13:1 | |







واااااااااااااااااااای!

دختر: من خوشگلم؟
پسر: نه
دختر: دوستم داری؟
پسر: نوچ
دختر: اگه بمیرم گریه میکنی؟
پسر: اصلا
دختره چشماش پر اشک شد و هیچی نگفت ،پسره بغلش کرد و گفت : خوشگل نیستی زیباترینی ،دوستت ندارم چون عاشقتم ،اگه بمیری گریه نمیکنم چون منم میمیرم


[+] نوشته شده توسط محمد در 12:39 | |







آيا ميدانيد؟ (بخون میترکی از خنده)

 

ميدانيد چرا ناپلئون هميشه از كمر بند قرمز استفاده ميكرده و اين كه حكمت كمربند ناپلئون چيست ، اين سوال براي خيليها پيش آمده و جواب آن فقط يك جمله است : از كمربند قرمز استفاده ميكرده تا از افتادن شلوارش جلوگيري كند

چرا روي آدرس اينترنت به جاي يك دبيليو، سه تا دبيليو مي‌گذارند؟ چون كار از محكم‌كاري عيب نمي‌كنه

آخرين دنداني كه در دهان ديده مي‌شود چه نام دارد؟ دندان مصنوعي

چطور مي‌شود چهارنفر زير يك چتر به‌ايستند و خيس نشوند؟ وقتي هوا آفتابي باشد اين كار را انجام دهند

اگر سر پرگار گيج برود چه مي‌كشد؟ بيضي

چرا لك‌لك موقع خواب يك پايش را بالا مي‌گيرد؟ چون اگر هر دو را بگيرد، مي‌افتد

چرا دود از دودكش بالا مي‌رود؟ چون ظاهرا چاره ديگري ندارد

شباهت نون سوخته با آدم غرق شده چیه ؟هر دو تاشونو دير كشيدن بيرون


فرق باطری با مرد چيست؟ باطری اقلا يک قطب مثبت داره ولی مرد هيچ چيز مثبتی نداره

اختراعی که برای جبران اشتباهات بشر درست شده چيست؟ طلاق

چه طوري زير دريايی بعضيها رو غرق مي‌کنن؟ يه غواص ميره در می‌زنه

ناف يعني چه؟ ناف نمره صفري است كه طبيعت به شكم بي‌هنر داده است

خط وسط قرص براي چيه؟ براي اينكه اگه با آب نرفت پايين با پيچ‌گوشتي بره

اگه يه نقطه آبي روي ديوار ديديد كه حركت مي‌كند چيست؟ مورچه‌اي است كه شلوارلي پوشيده

بعضيها را چگونه براي هميشه مي‌شود سر كار گذاشت؟ در دو روي يك كاغذ مي‌نويسم: «لطفاً بچرخانيد

چرا بعضيها هميشه 18تايي به سينما مي‌روند؟ براي اينكه براي زير 18 ممنوع بود

چرا بعضيها با دو دستشان دست مي‌دهند؟ چون فرق دست راست و چپشونو بلد نيستند

چرا فيل از «سوراخ سوزن» رد نمي‌شه؟ براي اينكه ته دمش «گره» داره


[+] نوشته شده توسط محمد در 12:28 | |








[+] نوشته شده توسط محمد در 1:8 | |







شهامت داشته باش تا آخرش بخون... کلمه به کلمه!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی... 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 11:18 | |







سكس و رابطه جنسي و ثواب آن از نظر معصومين(عليهم السلام)

چه لذتی بالاتر و چشم نواز تر از دیدن بدن عریان همسر است  


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:47 | |







شب زفاف و كارهايي كه بايد انجام داد...

شب زَِفاف اصطلاحی است که یا به اولین شب پس از ازدواج (به ویژه در صورتی که آن شب،

عروس و داماد با یکدیگر هم‌بستر شوند) و یا نخستین تجربه آمیزش جنسی واژنی گفته

می‌شود.
 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:43 | |







3 نکته کوتاه ولی کاملاً مهم در امور جنسی

نکته یک... یکی از مواردی که خانمها باید رعایت کنند این است که بدانند چه چیزهایی

همسرشان را تحریک می کند. آنها را شناسایی و در زمان لازم از آن استفاده کنند.مثلاً اگر

مردی همسرش را در حالی جذاب میبیند که یک سنجاق سینه به لباسش آویزان باشد دیگر

لازم نیست زن هی فرت و فورت از سنجاق سینه استفاده کند و اثر آن را از بین ببرد.این از

زمان استفاده….
 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:40 | |







معاشقه چیست؟

بوسیدن :

امروزه از نظر علم روانشناسی اثبات شده که بوسیدن لبها تاثیر مثبت زیادی در افراد دارد این

به علت رشته های عصبی موجود در پشت لبها میباشد بوسیدن هم روشهای خاص خود را

دارد.



لب:

لب گرفتن لب دادن هم روشهای زیادی دارد گاز گرفتن لب البته با فشار کم حس خوبی را

منتقل می کند وارد کردن و مکیدن لبهای نیز در جای خود تاثیر زیادی دارد در اروپا گروههای

همجنس باز LESBIAN or GAY نوع دیگری از لب گرفتن را باب کردن در این نوع لب گرفتن که از....

 


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:25 | |







عــــــــــــاشق شدن يه پسر دوم دبيرستاني!

پارسال (سال دوم دبيرستانم)تو کلاسمون با يکی رفيق شدم.(که تو همين پرشين بلاگ يه وبلاگ داره به اسم عاشق در به در)از قضا اون عاشق در اومد.خيلی عاشق!خيلی با هم رفيق شديم.همه چيز رو درباره ی خودشو عشقش به من ميگفت و من هم محرم رازش شدم(البته الآن هم ميگه).من بهش گفتم از فکرش بيا بيرون بچه درست رو بخون.گوش نکرد که نکرد.منم دلم به حالش می سوخت.


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 15:44 | |







داستان عاشقانه ي ام البنين با حضرت علي

روزها می گذشت و خاطرۀ آن رؤیای شیرین، هماره فکرش را به خود مشغول کرده بود. . . در یکی از روزها، درب خانۀ «فاطمۀ ام البنین» دختر حزام کلابیه به صدا درآمد. کوبندۀ در، عقیل برادر علی(علیه السلام) بود و این سرآغاز پیوند مقدس فاطمۀ ام البنین


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 15:38 | |







داستان عجیب عاشق شدن یک دختر 19 ساله

«من از رفتارهای محمد خوشم آمد و به وی علاقه‌مند شدم اما او ابتدا نمی‌پذیرفت و علت آن را تفاوت و فاصله طبقاتی می‌دانست اما برای من شعور و تحصیلات شوهر آینده‌ام مهم بود. بخاطر همین قول دادم طوری پیش برویم که خانواده‌ام راضی شوند


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 15:17 | |







داستان محشر و غيرتكراري ليلي و مجنون!

http://www.beytoote.com/images/stories/fun/fun277.jpg

 

لیلی دختری زیبا از قبیله عامریان بود و مجنون پسری زیبا از دیار عرب . نام اصلی او قیس بود و بعد از آشنایی با لیلی او را مجنون یعنی دیوانه خواندند چرا که او دیوانه بار دور کوه نجد که قبیله لیلی در آنجا بود طواف می کرد. قیس با لیلی در راه مکتب آشنا شد و این دو شیفته یکدیگر شدند. ابتدا عشقشان مخفی بود اما...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 15:14 | |







چگونه خواستگار و شوهر پیدا کنیم ؟اگر فكر مي‌كنيد از سن ازدواج گذشته‌ايد، اين مطلب را از دست نديد!

با هر كارت دعوت عروسي‌‌ كه به خانه‌‌تان مي‌آيد افسرده مي‌شويد و فكر مي‌كنيد كه چرا شما نمي‌توانيد يكي از اين عروس‌هاي خوشحال باشيد؟ دوست داريد ازدواج كنيد اما


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 15:7 | |







چرا زن عاشق مرد می شود؟

از مردی بپرسید زن کامل چگونه است؟بیشتر و قتها می گوید : ((زنی که رو زها
خانم و شب ها معشو قه باشد )). از همان مرد بپرسید به نظر او زن دوست دارد
در مردش چه چیز هایی باشد؟


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 14:50 | |







غــــــــــــم!

نکند یوسف عمرم رود از مصر خیالت / باز آواره ی تنهایی چاهم بکنی . . .


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 14:28 | |







به من گفت اونقدر دوست دارم که اگه بگی بمیر میمیرم ، باور نکردم و تنها برای یک بار امتحان ساده به او گفتم بمیر !
حالا سال هاست که در تنهایی پژمرده ام . . .


[+] نوشته شده توسط محمد در 14:27 | |







واي!

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام
اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده
چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند
و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی


[+] نوشته شده توسط محمد در 14:25 | |







تنهـــــــاييه ديــــگه!

ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی !
غذایت را سرد می خوری !
ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام !
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی !
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی !
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد !
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست ، روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد . . .


[+] نوشته شده توسط محمد در 14:22 | |








[+] نوشته شده توسط محمد در 12:33 | |







قلــــــــــــبم

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كار تو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
__
_


[+] نوشته شده توسط محمد در 12:26 | |







ورود احدی جز تو اکیدا ممنوع

ماه در روی کسی غیر تو دیدن ممنوع

 

 

 


 

ناز چشم کسی جز تو خریدن ممنوع

 


 

تابلویی بر سر دروازه ی قلبم زده ام

 


که ورود احدی جز تو اکیدا ممنوع


[+] نوشته شده توسط محمد در 11:53 | |







گورستان عشق

دیشب داشتم تو گورستان عشق قدم میزدم

 

 

 

خیلی تعجب کردم تا چشم کار میکرد قبر بود

 

 

پیش خودم گفتم یعنی این قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟

 

 

همین طوری که می رفتم متوجه یک دل شدم

 

 

انگار تازه خاک شده بود جلو رفتم

 

 

و دیدم روی سنگ قبر چند تا برگ افتاده

 

 

کنار قبر نشستم و براش دعا کردم

 

 

وقتی برگ ها  رو کنار زدم

 

 

اون دل همون کسی بود که باعث شده بود

 

 

دل من خیلی وقت پیش ها بشکنه و بمیره

 


[+] نوشته شده توسط محمد در 11:50 | |







داستانی کوتاه ولی عاشقانه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:30 | |







شاخه گل خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ،


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:27 | |







حسادت زنانه: يك داستان عاشقانه هيجان انگيز

اين ماجراي واقعي چند ماه اتفاق افتاد، و خودش و پيامدهايش جنجال عظيمي در رسانه هاي آمريكا بر پا كرد. نمي دانم انعكاسش در مطبوعات ايران چطور بود. اما جدا از ارزش خبري، برايم نمونه اي جالب بود كه پشت ظاهر عشقي / جنايي خودش ناگفته هاي بسياري داشت.
ليزا نواك چهل و سه ساله كه از شوهرش جدا شده و سه فرزند داشته، دو سال درگير رابطه اي عاطفي با يكي از همكاران خود به نام ويليام اوفلين بوده، ارتباطي به گفته خود ليزا "بيش از يك رابطه كاري ساده و كمتر از يك رابطه رمانتيك". اما ظاهرا ماجرا براي ليزا جدي تر و عميق تر بوده تا براي ويليامي كه چند سالي هم از او كوچكتر است. به مرور ليزا متوجه مي شود كه ويليام رابطه صميمانه اي با زن ديگري به نام كالين شيپمن برقرار كرده و از او دوري مي كند، گرچه به گفته ويليام آن دو ارتباط كاري و تمرينات ورزشي مشتركشان را هنوز باهم ادامه مي داده اند. خب... تا اين جا يك داستان تكراري غم انگيز: عشقي كه تمام شده، يا از اول اصلا عشق نبوده، يا رابطه اي كه جنس و مقدار احساس، و نيز برداشت و هدف طرفين از آن با هم متفاوت بوده


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:24 | |







داستان کوتاه کوتاه از دو مرد در بيمارستانی رو به بهشت

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:22 | |







حقیقتی پنهان

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:20 | |







نهایت عشق

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:17 | |







قلب ...

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:15 | |







مرد بی جان (احساسی ، کوتاه ، عاشقانه)

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:13 | |







تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:11 | |







فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:29 | |







داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:26 | |







اينم يك داستان فوق العاده زيبا و جالب

خواهر كوچكم از من پرسيد :


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:21 | |







عشق چيست؟

عشق تمنای دو قلب است ،


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:19 | |







ذل شکسته نوشته آقا متین

از خونه شون تو يكي از محله‌هاي غرب تهران مياد بيرون، روز خيلي خوبيه… يه شلوار جين و يه تي شرت اسپرت پوشيده و اصلاح كرده و با موهاي مرتب، يه ادوكلن خيلي خوش بو هم زده كه ميتونه شامه هر دختري رو قلقلك بده… امروز قراره زندگيش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره يه زندگي خوب و راحت رو شروع كنه، موفقيتي كه امروز تو ذهنش هست رو هيچ وقت به دست نياورده.


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:16 | |







1

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:13 | |