نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





داستان کوتاه کوتاه از دو مرد در بيمارستانی رو به بهشت

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:22 | |







حقیقتی پنهان

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:20 | |







نهایت عشق

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت...


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:17 | |







قلب ...

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:15 | |







مرد بی جان (احساسی ، کوتاه ، عاشقانه)

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:13 | |







تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 10:11 | |







فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:29 | |







داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:26 | |







اينم يك داستان فوق العاده زيبا و جالب

خواهر كوچكم از من پرسيد :


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:21 | |







عشق چيست؟

عشق تمنای دو قلب است ،


ادامه مطلب

[+] نوشته شده توسط محمد در 23:19 | |



صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد