سلام عزیزم خوش اومدی به وبلاگم.میدونم تنهایی مثل خودم امیدوارم حرفای دلم رو که تو وبلاگ گذاشتم و درک کنی و بفهمی. هر جا دلت شکست خودت شکسته هاشو جمع کن،تا هیچ کس منت دست زخمیشو به رخت نکشه...
به من گفت اونقدر دوست دارم که اگه بگی بمیر میمیرم ، باور نکردم و تنها برای یک بار امتحان ساده به او گفتم بمیر !
حالا سال هاست که در تنهایی پژمرده ام . . .
تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام
اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده
چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند
و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند
باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم
و این یعنی تنهایی
ساعتها زیر دوش به کاشی های حمام خیره می شوی !
غذایت را سرد می خوری !
ناهار ها نصفه شب ، صبحانه را شام !
لباسهایت دیگر به تو نمی آیند، همه را قیچی می زنی !
ساعتها به یک آهنگ تکراری گوش می کنی و هیچ وقت آهنگ را حفظ نمی شوی !
شبها علامت سوالهای فکرت را می شمری تا خوابت ببرد !
تنهائی از تو آدمی میسازد که دیگر شبیه آدم نیست ، روزهای من اینگونه و شبهایم اصلاً نمیگذرد . . .
قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ،
اين ماجراي واقعي چند ماه اتفاق افتاد، و خودش و پيامدهايش جنجال عظيمي در رسانه هاي آمريكا بر پا كرد. نمي دانم انعكاسش در مطبوعات ايران چطور بود. اما جدا از ارزش خبري، برايم نمونه اي جالب بود كه پشت ظاهر عشقي / جنايي خودش ناگفته هاي بسياري داشت.
ليزا نواك چهل و سه ساله كه از شوهرش جدا شده و سه فرزند داشته، دو سال درگير رابطه اي عاطفي با يكي از همكاران خود به نام ويليام اوفلين بوده، ارتباطي به گفته خود ليزا "بيش از يك رابطه كاري ساده و كمتر از يك رابطه رمانتيك". اما ظاهرا ماجرا براي ليزا جدي تر و عميق تر بوده تا براي ويليامي كه چند سالي هم از او كوچكتر است. به مرور ليزا متوجه مي شود كه ويليام رابطه صميمانه اي با زن ديگري به نام كالين شيپمن برقرار كرده و از او دوري مي كند، گرچه به گفته ويليام آن دو ارتباط كاري و تمرينات ورزشي مشتركشان را هنوز باهم ادامه مي داده اند. خب... تا اين جا يك داستان تكراري غم انگيز: عشقي كه تمام شده، يا از اول اصلا عشق نبوده، يا رابطه اي كه جنس و مقدار احساس، و نيز برداشت و هدف طرفين از آن با هم متفاوت بوده